پسرک سر به هوا

دارم انشاء میکنم خاطرات زندگی رو

دارم انشاء میکنم خاطرات زندگی رو

وبلاگ نویسا آدمای مهربونی هستن
الان که دارم این مطلب رو مینویسم هیچ تصوری از خواننده هام ندارم
نمیدونم نفر اولی که کامنت میذاره دختره یا پسر
نفر آخر چی؟دختره؟پسره؟میشناسمش یا حرفش چیه؟

آخرین مطالب
  • ۱۹ آبان ۹۷ ، ۰۱:۳۶ -
  • ۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۴۷ -
  • ۰۹ آبان ۹۷ ، ۲۲:۵۲ :/
  • ۰۴ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۲ -
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۰ ...

از من تازه مسلمان بگذر

پنجشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۴۵ ب.ظ

تا حالا قفل کردین؟

یعنی هی میای پست بذاری، حرفاتو تند تند تایپ میکنی، صورتت کج و کوله میشه تا جملاتت رو بالا بیاری و ثبتش کنی. در همین حین یه هیولایی[احتمالا خاکستری رنگ با قیافه کریه] از اعماق وجودت دستشو میندازه تو حلقومت و(بدون دلیل) کلماتتو توی مشتش خشک میکنه. تا حالا این جور شدین یا من مریضم؟! 

+ببینین اینا الان تو برزخ زندانین. ممکنه هیچ وقت بدنیا نیان:))

اصلا اینو بیخیال

چرا امروز اینقدر غمگینه؟ هوا ابریه خب دل آدم میگیره.

امروز پاییییزیییی ترین روز تابستون بود. از پاییز خوشم نمیاد.

پاییز برا عاشقاست. سه تا فصل دیگه از سال واسه من و توعه.

بعد از ظهر هوا سرد شد. این یه ذره سرمای هوا یچی رو یادم آورد.

جوجه که بودیم، اینجور ساعتا خونه ننه بزرگ میرفتیم. (البته شما فرض کنید این متن رو دارید توی آبان و آذر میخونید!)شاید یادتون نیاد قدیما از این تلویزیونای ۷۰ ۸۰ اینچی که نبود. مادربزرگ خدابیامرزم از این تلویزیون قرمزا داشت، که باید پیچشو بچرخونی کانالش عوض بشه. بعد یه دعای غمناک و مخوفی هم سر شبا از تلویزیون پخش میشد که بابابزرگ از بس اونو شنیده بود حفظش کرده بود و خلاصه یه بدبختی ای داشتیم.

 یه علاءالدین بی رنگ هم گوشه خونه روشن بود و یه معجون بدبویی[ که مثلا خیلی خواص داشت] خونه رو روی سرش گذاشته بود و همین قدر غمگینانه سپری میشد.

واسه همینه الان از پاییز میترسم. من اگه به جای خدا بودم تناوب فصلا رو بین بهار و تابسون تقسیم میکردم. یه ده روزی هم میدادم به زمستون برف بیاد مدرسه ها تعطیل بشه.

گفتم مدرسه ها.. دوتا مدرسه گرفتم. یدونه توی یه منطقه روستایی که ۵ کیلومتر از شهر فاصله داره! با بچه های عجیب غریبی هم قراره سر و کله بزنم. احتمالا با این بچها کلی ماجرا داشته باشم:)) دومیش هم یه مدرسه اتو کشیده توی شهره که خب همچین دوسش نداشتم.

یه موضوعی که توی انتخاب مدرسه ها برام پیش اومد و اصلا دوسش نداشتم این بود که آدم بزرگا به من و توعه جوون اعتماد ندارن. خب حق دارن! ما یه جورایی دست پرورده خودشون بودیم

توی این پیچ گرما به سرما مواظب خودت باش سرما نخوری

عزاداریاتون هم قبول.

+ این اهنگو بشنوین

+علامت سوال این چه وضعشه. جمع کردی کجا رفتی؟

اگه صدامو میشنوی یه ندایی، سوتی بزن:))

+ راسی گفته بودم به قالب وبلاگ همتون حسودیم میشه؟


۹۷/۰۶/۲۹ موافقین ۲ مخالفین ۰
Red man

نظرات  (۳)

پاییز! 
نمی دونم چرا انقدر سخت شروع میشه.و انقدر انرژی منفی داره.
اون هیولا هم توی وجود هر وبلاگ نویسی بصورت همزیست زندگی میکنه!
اعتماد هم که کلا مفهومی نداره تو مملکت ما! 
ولی تدریس دبیرستان سخت بنظر میاد.
خودمون که دبیر هامون رو به مرگشون راضی کرده بودیم :)) 
پاسخ:
والا بخدا
اهان خب خیالم راحت شد. اما این هیولای لامصب توی من سرکشه:)) میترسم خودمو بخوره
بله بله همه شر بودیم :)) اما به زودی تقاص شیطنت هامونو پس میدیم:))
نه منم همینطورم تازه بیشتر:))
منم پاییز رو دوس ندارم:/ دلگیره هواش ادمو کسل میکنه
فک کنم روستا بیشتر خوش بگذره بچه هاش اروم ترن تازه من بچه بودم با داییم میرفتم مدرسه روستا کلی کیف میداد انگار همشون ی خانواده بودن :)


پاسخ:
:)) عه پس خوبه تنها نیستیم
اره حالا ایشالا این پاییز مث بچه ادم بیاد و بره
روستا خوبه منم دوستش دارم. مردمش خیلی صاف و ساده هستن
البته اینا فعلا حدسه:)) تا ببینیم چی میشه
از اون آشفتگی‌های باحال :)
پاسخ:
:) اره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">